تبليغاتX
...به زندگی امیدوار باش

...به زندگی امیدوار باش

...امید شرط موفقیته

عیدتون مبارک...............

سلام ..........................................................................................

بچه ها عیدتون با تقدیم عشقی مثه عشق لیلی و مجنون مبارک...

سال خوبی داشته باشید...

هنوزم به یادتون هستم. دم سال واسه منم دعا کنید. خیلی مشکل دارم تو زندگیم.

دوستون دارم....

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اسفند1388ساعت 17:12  توسط خورشید خانوم  | 

سلام بچه ها

دلم براتون خیلی تنگ شده...

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 20:33  توسط خورشید خانوم  | 

تسلیت!!!

شروع مدارسو به همه تسلیت میگم!!!

امیدوارم همگی سال خوبی داشته باشید.

از همتونم دلخورم چون هیچ کدومتون تو آپ قبلیم نظر نذاشتید جز هما، حمیرا وسعید!! بازم به مرام اونا...

خیلی بی معرفتید همتون...

                                                                  با این حال، بازم سبز باشی هموطن...

خوش اومدی پاییز پر از دغدغه...

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 16:12  توسط خورشید خانوم  | 

یه نامه به زندگی...

يه نامه به زندگي...

اين ديد منه. شما تاييدش ميكنيد يا تكذيب؟...

(ميتونيد با توجه به اتفاقات اخير ايران عزيزمون و مرگ ايرانيان با غيرتمون قضاوت كنيد. روحشون شاد. و یاد تک تکشون گرامی...)

"سلام زندگي...

من آدمم. همون آدمي كه اشرف مخلوقاته. همون آدمي كه خوب داره و بد... من همونم!

مي خواستم باهات حرف بزنم. البته اگر وقت داري... آخه شايد هزاران هزار نفر ديگه هم بخوان باهات صحبت كنن. پس با اين حساب، شايد ديگه حرفهاي من به چشمت جالب نياد. اما با اين حال من حرفمو ميزنم...

مي خواستم ازت بپرسم كه تو چرا اينقدر بي رحمي؟!

بيخوديم بهم چشم غره نرو... دارم باهات حرف ميزنم!!

ضمنا ادبم حكم مي كنه وقتي يكي داره باهات حرف ميزنه، پاهاتو از رو ميز بندازي پايين! پس مثه زندگياي متمدن، مؤدب بشين!!...

مي خواستم بدونم چرا اينقدر نفرت انگيزي؟ دوست دارم بدونم چرا بدي رو به خوبي ترجيح ميدي؟ چرا دوست داري اين همه نفرين پشت سرت باشه؟

چشماي كريحتو باز كن. ببين اطرافتو كيا گرفتن. يه نگاه به نگهباناي اطراف تختت بنداز.

 يكيشون غروره... يكيشون نفرته...اوني كه داره بادت ميزنه فخره... وبقيه هم... مي بيني؟!... ميبيني چه زندگي اي شدي؟!... به جاي اينكه به آدمهات برسي، به عيش و عشرت خودت مي رسي...

خدا تو رو خلق نكرده كه يكي بادت بزنه يا يكي ديگه ظرف ميوه بذاره جلوت... خدا تو رو به آدماش داده، كه اونا تو رو بسازن... كه اونا خوب يا بدت كنن. نه اينكه از همون اول بد باشي. شايدم تو بي تقصيري... شايد آدماي بد بيشتر از خوبن شايد اونا به تو غالب شدن. اما تو چرا به اونا غالب نشي؟ تو چرا به اونا خوبيو پاكيو نشون ندي؟

تا حالا به خودت تو آينه نگاه كردي؟ ديدي چقدر زشت شدي؟ تمام بدنت پر گره شده! يه گره مال كارمنده بدبخته... اون گره كه پشتته مال يه معلمه... گره دستات مال يه استاده... و...مي بيني؟!...همين گره ها كريحت كردن... چرا سعي نميكني بازشون كني؟ چرا دوست نداري قشنگ بشي؟

توروخدا نگهباناي قصر تاريكتو عوض كن! به جاي نفرت، عشق و به جاي غرور، تواضع رو استخدام كن.

دستور بده اين كارمنداي بي ريختتو بكشن. اجازه بده آدمهات ازت راضي باشن.

تا كي خون؟ تا كي مرگ؟ تا كي انتقام؟ تا كي ميخواي شاهد كشته شدن آدمهات باشي؟

چرا كوتاه نمياي؟چرا ازاين جنايت دست برنميداري؟ خوشت مياد خون ببيني؟

خب بكش! ولي نه آدماي خودتو... اون نامردايي رو كه اطرافتو گرقتن، بكش! همونايي كه باعث شدن گره بخوري... آره... همونا گرهت زدن. هر كدومشون تو يه زندگي...

توروخدا از بين ببرشون. بذار قصر تاريكي كه تو اين ظلمات بنا كردي، بشه يه قصر روشن پر از فرشته ، پر از عشق... بذار قصرت رو ابراي سفيد بنا بشه...

اينجوري خودتو از بين مي بري... آدما به تونياز دارن. اما نه اين چهره ي نفرت انگيز الانت! يه چهره ي زيباي زندگي نياز دارن.

شايد اين حرفا رو خيلياي ديگه هم بهت زده باشن. اما فكر نميكنم هيچ كدومشون جرات كرده باشن تا اينجا بيان. تا اين قصر تاريك...

اما من اومدم. اومدم تا از نزديك بهت بگم داري ميميري... خودتم نميفهمي.

سرت گرمه به ميوه ها شيريني هاي اطراف تختت... ولي آخرش با همينا ميميري...

از خر شيطون بيا پايين!! زندگي خوبي بشو تا همه دوستت داشته باشن.

من ديگه بايد برم. بايد برمو به مردم كشورم بگم كه به نمايندگي از اونا، همه ي حرفاي دلاي پر غمشونو به توي سنگدل زدم.

به حرفام فكر كن. تو ميتوني زندگي خوبي باشي...

 

                                                                                           خداحافظ زندگي"

ببخشيد ايندفعه اينقدر طولاني شد. دلم خيلي پر بود!!...

منتظر نظرات قشنگتون هستم.

سبز به یاد ایران...

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 14:55  توسط خورشید خانوم  | 

رمضون جون اومد...!

سلام سلام سلام.

يه سلام شهريوري به همه...

يه سلام رمضوني به اهل دلش...

ويه سلام آخر تابستوني به...

ا... ا... ا... انگار همين ديروز بودا...

خوشحالو خندون اول تابستونو به هم تبريك ميگفتيم!! اما الان... بخدا با عقل جور در نمياد!!

فقط يه ماه ديگه مونده... الان گريه ميكنم!

جلل الخالق!... به هر حال...  يه ماهم، يه ماهه. برو حالشوببر...

بچه ها ماه رمضونه. توروخدا دعام كنيد. اگر روزه ميگيريد، قبول باشه. اگر نميگيريد بازم قبول باشه!(البته اونايي كه مي خوان بگيرنو نميتونن. مثه كسايي كه زخم معده دارن. خدا نصيب نكنه!!!) اگرم نميخوايد بگيريد يا بهتر بگم، دوست نداريد بگيريد بايد بگم نصف عمرتون بر فناست!! البته ايشاا...  كه از اين دسته بين ما نيست...

ولي بچه ها خدا وكيلي قبول كنيد ماه رمضون يه چيز ديگست... دعاهاي دم سحر، دعاهاي دم افطار، شباي احيا، شفاي مريضا و... و... و... 

گفتم شفاي مريضا... توروخدا يه گوشه از دعاهاتونو به اونا اختصاص بديد. بچه ها اونا به دعاي تك تك ما نياز دارن. بچه هاي سرطاني اي كه همسنو سال خودمونن... ايدزيا... و1000000بيماري ديگه اي كه آدماي از جنس خودمون دارنو هيچ كس خبر نداره...

به يكي از دوستاي عزيزمم كه تازگي دوستشو تو يه تصادف از دست داده تسليت ميگم. (خودش خوب ميدونه كيه!)

ببخشيد پر حرفي كردم. ميدونم با زبون روزه اصلا حوصلمو نداريد...

ولي خب چي كار كنم؟... دلم تنگيده بود!!

خدا وكيلي دعام كنيدا... خواهش ميكنم يادتون نره.

دوستون دارم. منتظر نظراي قشنگتون هستم.

التماس دعا...

يا حق.

خدایا مرگم را برسان

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 12:52  توسط خورشید خانوم  | 

به خدا شرمندم...

سلام به همگی.

به خدا روم نمیشه حرف بزنم با این تاخیر دور و دراز!!!

واقعا شرمندم... به جون خودتون که عاشقتونم، موقعیت آپ کردن وجود نداشت... یعنی... یعنی به خدا نمیدونم چی بگم! بی خیال... فقط همین قدر بدونید که اینقدر دلم براتون تنگ شده بود که دیگه امروز با اینکه تو سفرم، نتونستم طاقت بیارمو الان تو لابی هتل دارم براتون مطلب میذارم!!

امیدوارم منو ببخشید. به خصوص تو غزال جونم...

الهی بمیرم! بچه ها غزال هر روز میومد نظر میذاشت که چرا آپ نمیکنم! منم چون دیگه  از روی ماه شما خجالت میکشیدم که نظرات قشنگتونو تو آپ ۱ماه (شایدم بیشتر...)قبلم تایید کنم، اومدم تا مثلا از دلتون در بیارم...

امیدوارم همتون منو ببخشید به خدا شرمندم!

ولی دستای تک تکتونو می بوسم که اینقدر با محبتید که با این همه تاخیر بازم به من لطف داشتید و مرتب برام نظر میذاشید. واقعا ممنونم. اگرم اسم غزالو بردم نه به خاطر اینکه یهو فکر کنید که اون با بقیه فرق دار ها...نه! فقط اون طفلی خیلی نظر میذاشتو بیتابی میکرد. واسه همین اسم بردم. شاید یه ذره از محبتاش جبران شه...

وگرنه به جون مامانم همتونو یه اندازه دوس دارم. چه غزالی که هر روز نظر میذاشت چه حمیرایی که الان شاید ۱ماهه که بهم سر نمیزنه!!!

هما، رایو، بلبل، علی، sensitive و...و...و... و همه ی دوستان ماهو گلی که همیشه لطفشون شامل حال من بوده.

از تک تکتون ممنونم. ایشاا... یه روزی جبران میکنم.

تعطیلات به همه خوش بگذره. دوستون دارم. و بازم به خاطر تاخیر معذرت میخوام!!!

نظر یادتون نره دوستای گلم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 16:35  توسط خورشید خانوم  | 

ما دیگه بزرگ شدیم...

تقديم به همه ي نوجوونايي كه دلشون از اين زندگي و سختگيريه بزرگترا پره!!! حتما بخونيد...

وقتي 2ساله بوديم، بهمون مي گفتن غذاتو بخور، گريه نكن، بچه ي خوبي باش... اگه به حرفم گوش نكني باهات قهر مي كنم...

ما هم از ترس اينكه مبادا يه موقع اخم مامان جون يا باباجونو ببينيم ساكت مي شديم و به حرفشون گوش مي كرديم...

وقتي 4ساله شديم، بهمون مي گفتن تو مهد كودك اذيت نكن، شب  تو خودت جيش نكن، يه موقع نبينم با دوستات دعوا كردي... اگه به حرفم گوش نكني ديگه دوستت ندارم. ديگه برات اسباب بازي نمي خرم...

ما هم از ترس اينكه يه موقع مامان جون يا بابا جون ديگه دوستمون نداشته باشن تا اونجا كه مي تونستيم به حرفشون گوش مي كرديم. ولي گاهي دست خودمون نبود و تو خودمون جيش مي كرديم...

وقتي 7سالمون شد و رفتيم كلاس اول، بهمون ميگفتن مشقاتو بنويس، مواظب مداد و پاكنت باش، درستو خوب ياد بگير... اگه به حرفم گوش نكني ديگه پارك نميبرمت...

ما هم از ترس اينكه يه موقع پارك نريم و با قطع شدن پارك با دنياي كودكي فاصله بگيريم، سعي مي كرديم مشقامونو بنويسيم، يا مداد و پاكنمونو گم نكنيم. اما خوب گاهي جدي جدي مدادامون مي افتاد رو زمينو بعد از اون هر چي رو زمين دنبالش مي گشتيم، ديگه پيداش نمي كرديم... و  اي واي كه گاهي مامان جون و بابا جون حرفمونو باور نميكردنو به قسماي بچگانه و پاكمون مثل: به خدا راست ميگم مامان، به خدا دروغ نميگم بابا، توجه نميكردن...

بزرگ شديم. دغدغه هامون بيشتر شد...

10سال، 12سال، 15سال، 16سال، 18سال... و بازم بزرگ شديم...

ياد اون روزا بخير كه تنها غم زندگيمون غذا نخوردن بود...

ياد اون روزا بخير كه تنها غم زندگيمون جيش كردن تو خودمون بود...

ياد اون روزا بخير كه تنها غم زندگيمون شكستن نوك مدادامون بود...

حالا كه بيشتر مي فهميم، بهمون مي گن يه موقع بيرون نري، يه موقع به مزاحم جواب ندي، يه موقع دلت نگيره گريه كني، يه موقع خوشحال نشي بلند بخندي، يه موقع بدجور لباس نپوشي كه بهت نگاه چپ بكنن، يه موقع هوس ورت نداره، يه موقع فكر گندكاري به سرت نزنه، يه موقع فكر نكني بزرگ شدي، يه موقع رازتو تو دلت نگه نداري، يه موقع با كسي دردودل نكني، يه موقع به نامحرم نگاه نكني، يه موقع... يه موقع... يه موقع... وبالاخره يه موقع عاشق نشي...

عشق... چه كلمه ي غريبي... ازش بويي نبرديم... نذاشتن ببريم... همشو هوس ميديدن... همشو گذرا مي ديدن... نذاشتن بچشيم... نذاشتن ببينيم... نذاشتن بفهميم... نذاشتن تجربه كنيم...

با يه سري جمله خفمون كردن. عادتمون دادن به سكوت. نذاشتن بيرون بريزيم... نذاشتن بگيم...

جمله ها چيا بودن؟!!! زمزمه كن...

عاشقي هنوز واسه ي شما زوده... شما هنوز بچه اين... اگه چيزي تو دلتون هست، يه دوست داشتن گذراست... شما چي از عاشقي ميدونيد كه ميگيد عاشقيد...(مگه شما گذاشتيد بفهميم؟!!!) اينا همش هوسه... همه ي هوسا هم آخرش يه گندي بالا مياره...

جمله ها همينا نبود؟!!! يه كم ديگه فكر كن... ديگه چي مي گن... آره... گاهيم مي گن...، تو سن شما فقط درس مهمه... درستو بخون برو دانشگاه... به آيندت فكر كن... به زندگيت... به شغلت... تو رو چه به عاشقي...

اي بابا... بازم خفه شديم... شايدم خر...

ممكنه اينقدر دير بفهمن كه الان باید عاشق مي شديم، كه ديگه كار از كار گذشته باشه...

مامان جون، بابا جون، مادر و پدر 2سالگي تا الان، ما ديگه بچه نيستيم... بزرگ شديم... مي فهميم... مي بينيم... مي شنويم... گاهي هم عاشق مي شيم... اما عشق واقعي پاكه... ممكنه اين عشق مال خدا باشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 13:59  توسط خورشید خانوم  | 

و این است زندگی منو تو...

شما نجار زندگی خود هستید:

*نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.

یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.

صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.

سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.

پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.

برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.

او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.

صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.

زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!

نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.

در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

 

این داستان ماست.

ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.

گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 14:44  توسط خورشید خانوم  | 

ما زنان چه ارزشی داریم...

اين متنو حتما حتما تا آخرش بخونيد! به خصوص خانوما...

وقتي خدا زن را آفريد، او تا دير وقت روز ششم كار ميكرد. يكي از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض كرد: چرا اين همه زمان صرف اين مخلوق مي كنيد؟ خداوند فرمود: آيا از تمام خصوصياتي كه براي شكل دادنش مي خواهم در او به كار ببرم اطلاع داريد؟ او بايد قابل شستوشو باشد، اما نه از جنس پلاستيك، از 200 قسمت متحرك با قابليت جايگزيني. او بايد قادر باشد چند كودك را همزمان در بغل گيرد. آغوشش را براي التيام بخشيدن به هر چيزي از 1 زانوي زخمي گرفته، تا 1 قلب شكسته بگشايد. او بايد اين كارها را با 2دست خود انجام دهد.

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

فرشته تحت تاثير قرار گرفت."فقط با 2دستش... اين غير ممكن است!" وآيا اين مدل استاندارد است؟ "اين همه كار در 1رزو... تا فردا صبر كن و آنوقت او را كامل كن."

خدا فرمود:اين كار را نخواهم كرد و خيلي زود اين موجود را كه محبوب دلم است، كامل خواهم كرد.

فرشته نزديكتر آمد و زن را لمس كرد."اما خدايا، او را بسيار لطيف آفريدي..."

خداوند فرمود: بله او لطيف است  اما او را قوي ساخته ام .نمي تواني تصور كني كه او چه سختي هايي را مي تواند تحمل كند و بر آن فائق آيد.

فرشته پرسيد: آيا او مي تواند فكر كند؟

خداوند پاسخ داد: نه تنها مي تواند فكر كند،بلكه مي تواند استدلال و بحث كند.

فرشته گونه هاي زن را لمس كرد." خدايا، به نظر مي رسد او چكه مي كند! شما مسئوليت بسيار زيادي بر دوش او گذاشته اي."

"او چكه نمي كند... اين اشك است." خداوند گفته ي فرشته را اصلاح كرد.

 فرشته پرسيد " اين اشك به چه كار مي آيد؟"

وخداوند فرمود: " اشكها وسيله ي او براي بيان غمها و ترديدهايش، عشقش و تنهاييش، تحمل رنجها و غرورش است."  

اين گفته، فرشته را بسيار تحت تاثير قرار داد و گفت "خدايا تو نابغه اي. زن واقعا موجود شگفت انگيزي است."

آري... او واقعا شگفت انگيز است! زن تواناييهايي دارد كه مرد را شگفت زده مي كند. او مي خندد هنگامي كه احساسي شبيه به جيغ كشيدن دارد. او آواز مي خواند وقتي احساسي شبيه به گريه كردن دارد. او گريه مي كند وقتي كه خوشحال است. و مي خندد وقتي كه ترسيده است. او براي آنچه اعتقاد دارد مبارزه مي كند و عليه بي عدالتي مي ايستد. وقتي كه راه حل بهتري بيابد، براي جواب دادن از كلمه ي "نه" استفاده نمي كند.

او خودش را وقف پيشرفت خانواده اش مي كند. او دوست پريشان حالش را نزد پزشك مي برد.

عشق او مطلق و بدون قيد و شرط است. وقتي فرزندانش موفق مي شوند گريه مي كند. او از شنيدن خبر تولد و عروسي شاد مي شود.وقتي دوستان و نزديكان او فوت مي كنند، دلش مي شكند. ولي براي فائق آمدن براي زندگي نيرو مي گيرد. او مي داند كه 1 بوسه و 1 آغوش مي تواند 1 دل شكسته را التيام بخشد.

او فقط 1 اشكال دارد:

فراموش مي كند كه او چه ارزشي دارد...

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 14:10  توسط خورشید خانوم  | 

سلام تابستون...!

سلام به همگي.

يه سلام تابستونه. يه سلام پر از گرمي و حرارت. يه سلام كه ازش بوي تموم شدن مدارس مياد...

بچه ها تموم شد... باورتون ميشه؟؟؟؟؟؟ واقعا خسته نباشيد! بعد از 8 ماه درس خوندنو بدبختي كشيدن! ولي خدا وكيلي قبول كنيد، همه ي  اون 8 ماه يه طرف، اين 15،10روز امتاحانام يه طرف!!! پدرمون در اومدا...

 2 روز ديگه اول تيره... اول تير يعني اول تابستون... يعني اول عشق و حال... يعني اول خوشي... يعني اول مسافرت... يعني اول كلاساي تابستوني و...

البته ميدونم كه كنكوريا هنوز درگيرن! ولي ناراحت نباشيد! ۵شنبه، شما هم نفس مي كشيد...! اينم ميدونم كه هنوز امتاحاناي دانشجوها هم تموم نشده... ولي شما هم غصه نخوريد! بلاخره تابستون شما هم ميرسه! دقيقا 9 روزه كه امتاحانام تموم شده. ولي ميدونين چيه؟! احساس ميكنم يه كم دلم واسه استرس امتاحانا تنگ شده!!! ميدونم الان همتون دارين چپ چپ نگام ميكنين، به خصوص كنكوريا و دانشجوها، اما به خدا دارم جدي ميگم! مطمونم شما هم بعد از يه مدت حوصلتون سر ميره و يه خلعي تو وجودتون احساس ميكنين. كه اين خلع، در واقع همون جاي خاليه اضظرابو شب بيدارياي زمان امتاحاناست!

به هر حال به همه فرا رسيدن تابستونو با همه ي سرسبزياشو ميوه هاي خوش رنگشو شاديا و خوشياش تبريك ميگم! اميدوارم به همگي خوش بگذره.

قدر تك تك روزاي داغو سوزانشو بدونيد! چشم رو هم بذاريد اين فصلم تموم شده و 2باره......... ( واي... حتي فكر كردن بهشم آدمو به هم ميريزه....!)

جون جدتون نظر بذاريد!!! منتظرتون هستم.

سلام تابستون جوووووووووووون...!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 18:13  توسط خورشید خانوم  |